سرخ و سبز

اون روز زیبا

خورشید خانوم که از غروب دیروزش تا الآن تمام فکر و ذهنش مشغول و معطوف به دشت بود، روی نوک پاهاش قد بلندی می کرد تا شاید بتونه زودتر از موعد مقررش از بالای کوه توی دشت سرک بکشه و به خاطر همین تقلّایی که می کرد، سرخ تر از همیشه به نظر می رسید. بالاخره پس از کلی ورجه وورجه موفق شد و تونست رنگ سرخ و زرد طلاییش رو زودتر از بقیۀ روزها روی دشت بپاشه و اون روز رو بلندترین روز سال کنه.

ابرها بر خلاف چند روز گذشته که پراکنده و بی حال بودن، دور هم جمع شده بودن و پچ پچ می کردن. اونا دلشون می خواست از ته و توی ماجرا سر در بیارن به همین خاطر بی حرکت روی یک تیکه از دشت ایستاده بودن و از جاشون تکون نمی خوردن.

باد هم که پس از چند روز سر و کله اش پیدا شده بود و قصد داشت بفهمه آخر ماجرا چی می شه، ترجیح می داد به جای بیرون کردن ابرها از دشت و سر و کله زدن با اونا، به بهونۀ اینکه هنوزم رنگ و بوی بهار رو با خودش داره توی دشت دور بزنه و با برگای درختا و علف ها بازی کنه. اون داشت خودش رو برای چند دقیقه دیگه آماده می کرد تا خبر نهایی رو به تموم عالم از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ببره.

کوه که همیشه روزش رو با تماشای شیطونی های بره های بزهای کوهی و یا سر و صدای جوجه های عقاب طلایی که روی صخره های بلند کوه لانه داشتن آغاز می کرد، امروز بدون توجه به اطراف با نگاهی سنگین به یه گوشه از دشت چشم دوخته بود و انتظار می کشید.

آب توی رودخونه هم از این کنجکاوی مستثنی نبود و سرعتش رو کم کرده بود به همین دلیل رودخونه پر آب تر از همیشه به نظر می رسید.

پرنده هایی که هر روز صبح با سر و صدای زیاد بین شاخ و برگ درختا بازی می کردن، امروز آروم روی شاخه و تنه درختا نشسته بودن.

کلاغه هم که بدش نمی اومد ضد حال بشه و یه دهن غارغار کنه، خودش ضد حال خورده بود و اصلا صداش در نمی اومد، انگار یکی منقارش رو گرفته بود و به زور روی شاخه خشک درخت چنار نشونده بودش.

آقا خروسه هم امروز اصلا نخونده بود!

انتظار نه ماهه همه داشت به سر می رسید......

.......

و چند دقیقه بعد.......

قوقولی قوقول، قوقولی قوقول، آره، صدای خروس بود که هی می خوند و هی می خوند و ظاهرا قصد ساکت شدن نداشت....

خورشید خانوم که دیگه خیالش راحت شده بود، با یه لبخند زیبا آروم آروم خودش رو بالا می کشید تا به بقیۀ دشت ها هم سر بزنه.

ابرها پراکنده شده بودن و داشتن دشت رو ترک می کردن.

بادهم از خوشحالی یه لحظه دشت رو به هم ریخت و پس از کلی گرد و خاک، رفت تا عالم و آدم رو خبر دار کنه.

کوه دوباره سرش رو به جانورایی که روی کوه و توی دشت زندگی می کردن بند کرد امام دلش جای دیگه ای بود و خیلی خوشحال به نظر می رسید.

صدای بلند شرشر آب نشون از حرکت سریعش داشت.

آسمون دشت پر شده بود از پرنده هایی که صداشون دشت رو پر کرده بود اما کلاغه همچنان ساکت روی شاخه درخت نشسته بود و خوشحال به نظر نمی رسید....

اون روز، اون روز زیبا، دهم تیر ماه سال هزار و سیصد و شصت و نه هجری شمسی بود...

روز تولد من...